چند روزه از لحاظ روحی خوب نیستم و این قضیه یکمیش بر میگرده به عملکرد همسر در چند ماه گذشته.گاهی وقتا یه چیزایی تو ذهنت گیر میکنه که خودت به تنهایی نمیتونی بهش پاسخ بدی و اگه از کسی دیگه ای بخوای که پاسخ گو باشه ممکنه باعث دلخوری وجروبحث بشه پس ترجیح میدی که سکوت کنی و با خودت بجنگی و این افکار هر چند وقت یکبار میاد سراغت انقدر تو ذهنت زیرو روش میکنی و باهاش مینجنگی اما نهایتا نمیتونی شکستش بدی سعی میکنی فراموش کنی اما بعد یه مدت دوباره این قضیه تکرار میشه روز از نو روزی از نووو...ته همه قضیه های حل نشده همینه.
مشکل ما از اونجایی شروع شده که خونوادشو به زندگیمون دخالت دادیم . دوری بین ما تنها یه دلیل داره و اون اینکه خونواده ش بعد اینهمه مدت یهووو دایه بهتر از مادر شدن و اومدن به مشکلاتمون دامن زدن و از همه احمقتر منم که کمکشونوو قبول کردم و تنها چیزی که عذابم داد و میده سکوت و همراهی همسر با خونواده ش
میدونی دوست خوبم گاهی نمیشه همه چیز رو برای دیگران عنوان کنی دلم پر از درده پر از یک کینه قدیمی .چطور میشه رهاش کردد.چطورررر. امروز با خودم فکر کردم خودمو سبک سنگین کردم و دیدم دارم خودمو به نابودی میکشونم سالها پیش وقتی مرد رویاهامو پیدا کردم اصلا فکرش رو نمیکردم زندگی همیچین جایی هم داشته باشه فکر میکردم این مرد قراره منو با اسبش ببره تو قصرش و سالهااا خوش باشیم..امروز که به خودم تو آینه نگاه میکنم میبینم من اون دختر ساده شیش سال پیش نیستم من تنها چند قدم با نابودی خودم فاصله دارم .امروز باید برای خودم دل بسوزانم باید برای خودم فکردی کنم باید خودم را دوس بدارم
میخوام بجای اینکه زار بزنم که چرا تو این چند ماه بچم نشده بیخیالش بشم برنانه ریزی کنم و به خودم برسم
باید خودم را دوست داشته باشم وگرنه نمیشود .