پنج بهمن

خرید بک لینک
سلام

بعد از یه غیبت طولانی دوباره اومدم که بنویسم دلم برای گذشته ها خیلی تنگ شده اون روزایی که هنوز تلگرام واینستا نبود و ما اینجا مینوشتم دوستای وبلاگی روگم کردم چقدر بد شد چقدر اینجا باهم خوش بودیم واقعا اونروزا خیلی خوب بود.فک کنم دو سه سالی هست که ننوشتم

بلاخره درس و دانشگاه تموم شد الانم بیکار شدیم و دوباره اومدیم به دنیای وبلاگ .هنوز هیچ خبری از نی نی نیست .داریم تموم زورمون رو میزنیم که یکیشو از خدا هدیه بگیریم .

یکی دوهفته دیگه اسباب کشی داریم میری خونه مادرشوهر .با اینکه اصلا دوس ندارم زیر دینشون باشم ولی شرایطمون طوری شده که مجبوریم از طرفی هم از شر اجاره خونه و این همسایه های پیر و خرفت که هر روز باید به یه سازشون برقصیم راحت میشیم .ته ته دلم خوش نیست دوس ندارم نزدیک مادرشوهر باشم دوس ندارم حتی هفته ای یه بار چشمم بهش بیوفته ..چهارسال گذشته داریم میریم تو پنجمین سال ازدواجمون.کینه ای نیستم اما یه چیزایی رو هرگز نمیشه از ذهن پاک کرد ...حتی اگه از ذهنم پاک بشن یه تیرهایی تو قلبمه که گاهیی میسوزه گاهی اذیتم میکنه گاهی اشکمو در میاره...

بگذریم .مهم نیستن

سه ماهه در تلاشیم برای نی نی دار شدن اما نمیاد. با اینکه خیلی زوده و هنوز اول راهیم اما گاهی ته دلم خالی میشه و ناامید میشم . یه وقتایی حس میکنم خدا اصلا دوسم ندارم همیشه ازش کمک میخوام ولی انگار منو نمیبینه نمیشنونه.دلم میشکنه .

دوسه ساله که زندگیمون بدجور رفته تو سختی.فقط تو سختیهاست که آدم اطرافیانشو میشناسه ..براساس تجربیات این دو سه راحت خیلی راحت میتونم بگم ما هیچکسو نداریم خیلی تنهاییم فقط منمو یه مرد که همیشه مثل یه کوه هسسسسسست وتمـــــــــــــــام

به امید روزهای بهتر

یه زن کنار یه مرد...

ما را در سایت یه زن کنار یه مرد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 6:03

صفحه بندی