
از اونجایی گذر کسی به اینجا نمیوفته پس کار رو با سلام به خودم شروع میکنم
راستش نههههه دلخور نیستم که کسی اینجارو نمیخونه ابدا .اینجا فقط برای دل خودم مینوسم یه زمانی بود که خیلی برام اهمیت داشت که چندتا کامنت بگیرم چند نفر پستامو بخونن الان وارد یه دوره دیگه از زندگی شدم یا شاید اونقدر بزرگ شدم که فهمیدم اینا اهمیت نداره
امروز از صبح یه بند زل زده بودم به گوشی از تلگرام به اینستا و بالعکس.یه روزایی که حوصلت خیلی سر میره هی میری تو دنیای مجازی میبینی هیچچ خبری نیست همه ساکت همه آروم هیچکسم نمیاد جواب سلامتو بده یه روزایی هم هست که میخوای آماده بشی بری عروسی بینی بالای هزارتا چت نخونده داری آدم بدجور حرصش میگیره
خلاصه اینکه بعد از چند ساعت چرخ زدن تو فضای مجازی رفتم پی درست کردن نهارم .وقتی همسر اومد نناهار خوردیم و بعد از خوردن نهار سر یه مسئله که الان یادم نمیاد بحثمون شد و زود ختم شد حوصله کش دادن قضیه رو نداشتم .بعدشم دستمو بوسید ور فت سرکار.منم یکم تو گوشی و هی تو گوشی.آخرشم سردرد گرفتم رفتم کم بخوابم اماخوابم نبرد سردردمم بیشتر شد .گچفتم پاشم برم دنبال پروژه کارآموزیم خلاصه لب تابو روشن کردم عجب کارسختیه درگیر شدن با این پروژه لعنتی کی میشه تموم شه اه
یکم کار کردم بعدش خسته شدم دوباره رفتم پی گوشی 
راستیییییییییییییی امروز عجیب حالمون خراب شد یکی از بچه های گروهمون بعد از هفت ماه اقدام برای بارداری تازه دیروز فهمید که شوهرش مشکل ناباروی داره اونم از نوع حااد.یعنی حتی یک درصد هم امکان مادرشدن نداره دوستم
خدا سر دشمن آدمم نیاره ای خدااااا
سرظهری با خانمه طبقه پایین دعوا شد
همچین خانم قلدروییی هستم من.الانم سرخوش نشستم دارم موسیقی گوش میدم
اگه کسی اینجارو میخونه خواهش میکنم برای منو همسرم دعا کنید اوضاع خوب پیش بره اوضاع مالی رونق پیدا کنه وضعیت کشور و مردممون بهتر بشه بتونم بدون ترس و استرس از وضع اقتصادی مادر بشم مادر بشم و مادر بشم خدا لایقم بدونه
دلتووووون بهاری